جملاتم همه ناقص اند وقتی از تو میگویم
خدایا چرا واژه ها را گم میکنم ؟چرا در هم مینویسم وقتی میخواهم از عشق بنویسم.....

از خدا چگونه آدرست را بپرسم............؟ کجایی؟!

دوستت دارم با صدای بلند, دوستت دارم با غمهای فراوان با چشمان خیس با سیگاری در دست, دوستت دارم با تنهایی هایم و اشکهایم و خجالت زده میشود احساسم , جملاتم و چشمانم در مقابل تو ...........
عطرها را نمیخواهم
بهار را نمیخواهم
گلها را نمیخواهم
بوی تن تو عطرها را شرمنده میکند و صورت زیبایت بهار را شرمسار و پوست تنت گلها را خجالت زده ........

من تو را میخواهم که باشی در کنارم ..

گرچه نیستی اما احساست میکنم و هستی در خیالم تا ببوسی لبانم لمس کنی اندامم و اتش بزنی تنم

از خدا چگونه آدرست را بپرسم............؟ کجایی؟!

کجایی؟! نگاه کن به چشمانم که تو را میخواهد و دستانم دستانت را , ای کاش میدانستی خیالم فقط با توست که پرواز میکند..
خودم را نمیخوهام, هیچ چیز غیر از تو نمیخواهم, حتی مرگ هم معنایی نخواهد داشت....
میترسم , میترسم که نباشی روزی در این دنیا و احساسم تو را گم کند..,

حال میدانم که فقط هستی و احساست میکنم و این کافیست که نفسهایم را حس کنم , ان روز که دیگر نباشی نیستم , نیستم و مرگ را میپذیرم چون تو را دنبال میکنم
در کنارت حتی با مرگ میرقصم و چیزی نیست که بخواهد شادمانیم را بگیرد وقتی احساساتی میشوم و تو را نگاه میکنم .............!!!

چگونه میشود که صدایم را نمیشنوی و احساسم را نمیبینی ؟!

چگونه میشود که این همه عشق را نمیفهمی.........؟!